نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

اولین سفر شمال تو سال 1395

دختر قشنگم نیکا جونی؛ تعطیلات عید امسال تصمیم گرفتیم به همراه باباحاجی و مامان جون و عمه جون و عمو محمود و محدثه جون به شمال بریم.البته عمو یه ویلای خیلی شیک از قبل تو جویبار کنار دریا زحمت رزروش کشیده بود.ما روز دوم عید حرکت کردیم وششم عید برگشتیم.این سفر هم مثل سفرهای دیگه که با هم داشتیم خیلی خیلی خوش گذشت و تک تک لحظه های شیرینش با شما دو تا دخمل ناز تو ذهنمون به یه خاطره ی به یاد موندنی تبدیل شد. عاشق این عکس و ژست قشنگتم مادر بقیه ی عکسها به همراه خاطرات سفر تو ادامه مطلب ببین فرشته کوچولوی مامان... ما صبح زود حرکت کردیم و شما هم تو خواب ناز بودی نزدیک ظهر رسیدیم تو و محدثه هم تارسیدین شروع...
20 فروردين 1395

نوروز 95

جیگر گوشه ی مامان این سفره ی هفت سینمونه که به نظر بابایی و به عشق تو و به کمک تو چیدیم. این عکستم دقیقا لحظه ی سال تحویله چون سال تحویل حدودا ساعت 8 صبح بود و از اون جایی  که شما شب قبلش دیر خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم البته بابایی هم مثل تو تو خواب ناز بود عیدت مبارک دخمل خوشگل مامان اینجا هم از خواب ناز بیدار شدی و لباس خوشمله عیدت پوشیدی که بریم خونه مامان جون و بابا حاجی مامان دور قدو بالای قشنگ بگرده ایشالا همیشه سلامت باشی و تمام سالت پر از شادی باشه و چیزای خوب یاد بگیری خیلی خیلی دوست دارم... ...
20 فروردين 1395

رنگ کردن تخم مرغ عید

سلام عزیز دلم؛ مامان به قربون دستای کوچولوت بره که هر روز بزرگتر میشه و خداروشکر که امسال نسبت به سال قبل خیلی بزرگتر شدی و تونستی با همین دستای کوچمولوت با هم دیگه تخم مرغای هفت سینمون  با رنگ انگشتی رنگ کنیم و کلی ذوق کردی آخه اولین بارت بود عشقم تازشم صورتامونم رنگ کردیم و کلی خندیدیم بعدشم با کلی ذوق تو چیدن سفره هفت سین کمکم کردی. عشق مامان ثانیه ثانیه ی لحظه هات همیشه سرشار از شادی و خنده باشه... دوست دارم... ...
20 فروردين 1395

4شنبه سوری 1394

گل دختر مامان؛ امسال 4شنبه سوری خونه ی باباحاجی و مامان جون بودیم.عمه جون و عمو جون و محدثه جون و همچنین آقا جون هم بودند.یه چیز جالب اینکه شما بر خلاف اینکه خیلی وقتا از چیزایی که ترس ندارن میترسی امااز این همه آتیش و سرو صدا نه تنها نترسیدی بلکه کلی ذوق کردی. بعداظهرش من بهت یاد دادم که به بابایی بگی برات ترقه بخره تو هم به بابایی زنگ زدی و بازبون شیرینی گفتی بلام تلقه بخل،بابایی کلی قربون صدقت رفت و برات ترقه خرید و شما اولین باری بود که خیلی قشنگ ترقه زدی .خیلی شب خوبی بود و حسابی خوش گذشت. اینجا هم مشغول خوردن سبزی پلو با ماهی هستی مامان جون دست درد نکنه خوشمزه بود عاشقتم ...
20 فروردين 1395

خونه تکونی عید

جیگر گوشه ی مامان؛ من امسال از اواخر ماه بهمن خونه تکونی شروع کردم وبا شیرین کاریهای تو وروجک تا لحظه ی سال تحویل کار داشتم.تو هم من هر کاری میکردم  می گفتی من هم می خوام همون کار انجام بدم.همون جور که تو عکس پایین میبینی من مانتو و روسری سرم کرده بودم و پنجره اتاق خواب دستمال می کشیدم  تو هم گیر دادی منم مانتو و روسری و دستمال می خوام .این لباسی که تنته مثلا مانتوی شماست بعد از اینکه تنت کردم  با کلی ذوق کمکم کردی دورت بگردم یه وقت دستای کوچمولوت خسته نشن مامانی یه میتکا بده می خوام اینجا بخوابم آخه مامان جون اینجا که جای خوابیدن نیست   قند عسلم بقیه ی عکسای بامزت بدو برو...
20 فروردين 1395

یه مطلب جالب

نیکای بامزه ی مامان؛ یه شب خونه ی مامان جون بودیم عمشونم اونجا بودن،آخر شب می خواستیم بیاییم خونمون،شما هم چون نمی خواستی از محدثه جدا شی به قدری گریه کردی که هر کاری می کردیم ساکت نمیشدی،تا اینکه عمه بهت گفت عمه جان برو خونتون میمینیت تو ماشین لباس شویی گیر کرده نجاتش بده،بالاخره ساکت شدی و به ما گفتی مامان بریم میمینیم نجات بدم.شما همیشه تو این مسافت که برسیم خونمون می خوابیدی،اما اون شب به خاطر میمینیت بیدار موندی و من و بابایی کلی خندیدیم و نازت دادیم. آخی میمینی جونم اومدم نجاتت بدم راحت شدی عزیزم نجاتت دادم جالب اینجاست بعدش هم همش می پرسیدی کی میمینیم اینجا گذاشته به عمه هم گفتم کلی خ...
20 فروردين 1395

30ماهگیت مبارک عشقم

نازنینم؛ از اونجایی که خودتم میدونی من بی نهایت عاشقتم شانزدهم این ماه خونمون برات یه کیک خوشمزه درست کردم ورفتیم خونه دایی علی و ماهگردت در کنار یاسمین کوچولو که فقط 8 روزش بود گرفتیم.شما خیلی ذوق کردی و کلی هم رقصیدی.   ماهگردت مبارک مهربونم قربون لبات که انقدر قشنگ شمع فوت میکنی،تازشم شمعتم خودت انتخاب کردی قربونه دستای کوچولوت برم که انقدر قشنگ چنگال دست میگیری بابایی هم به منابت ماهگردت شمارو برد به شهربازی خورشید،یه جیز جالب و خنده دار اینکه شما از این میمونی که تو تصویر میبینی خیلی می ترسی همیشه میرفتیم همون دقیقه می ترسیدی،بعدش یادت میرفت ولی این دفعه با دیدن میمون دیگه حاضر نش...
18 دی 1394

یاسمین جون به دنیا اومد

نیکا خوشگل مامان؛ یه خبر خوب برات دارم؛ تو دختر عمه شدی و من هم عمه دختر داییت یاسمین کوچولو که همش منتظرش بودی 9 دی دقیقا یک روز قبل تولد بابایی به دنیا اومد.اون روز هوای تهران خیلی آلوده بود من شمارو حاظر کرده بودم که بریم بیمارستان اما وسط راه مامان جون و عمه گفتن نیکارو بزار پیش ما خدای نکرده یه وقت مریض میشه تو هم خونه عمه موندی و تا غروب که من برگردم با محدثه کلی بازی کرده بودی. اینجا خونه زندایی زمانیه که یاسمین کوچولو تازه از بیمارستان اومده بود خونشون تو هم خیلی دوسش داری  شب قبل از تولد یاسمین جون تو اتاقش داشتی لباساش کمک زندایی جمع میکردی بفرمایید زندایی کیف یاسمین جو...
18 دی 1394

باباجونی تولدت مبارک

خوشگل مامان؛ امسال من و تو حسابی باباییرو غافل گیر کردیم.چون بابایی به بازی کلش علاقه زیادی داره ،عمو به فکر خودش کار جالبی کرد،یه کیک که عکس کلش با سف عکس کلش سفارش داده بود وما هم کلی ذوق کردیم.بابایی هم با دیدن این کیک حسابی غافل گیر شد و کلی خندیدیم.شب خیلی خوبی بود .تو و محدثه کلی رقصیدین. بابایی جونم اینم کیک بامزت قابلت نداره تولدت مبارک بابایی جونم بیا با هم کبک تولدت ببریم این هم آب پرتقال برای پذیرایی مهمونای عزیزمون محدثه بیا یه انگشت بزن خوشمزه است دست درد نکنه دختر عزیزم خیلی قشنگه به به چقدر خوشمزه است بابایی جونم ...
18 دی 1394

یلدا94

نیکا جون عشق مامان؛ شب یلدای امسال شما دقیقا 2سال و 5ماه و 13 روزت بود و سومین یلدایی بود که در کنار من و بابایی بودی.من چون زیاد بافتنی بلد نیستم با عشق تمام برای اولین بار این پاپوش و هدبند برای تو که همه ی زندگیمی بافتم. شما هم که آخر ذوق و احساسی می گفتی مامان این و داری برای من می بافی دست درد نکنه.بعد همش ژس می گرفتی و می گفتی از من عکس بگیر.خوشگل شدم؟ دورت بگردم هندونه شیرین من مثل یه دسته گل شدی ؟ امسال شب یلدا ما خونه باباحاجی  ومامان جون بودیم و خیلی خوش گذشت... گل من بقیه ماجرای این شب به یاد موندنی لطف کن برو ادامه مطلب ببین... اول من و تو رفتیم تو اتاق موهات قش...
4 دی 1394